تبليغاتX
من وقندعسل

من وقندعسل

سلام عشق

خیلی دوست دارم عزیزم

عزیزم دلم واست تنگ شده خیلی زیادنمیتونم بگم چقدر.فقط میگم خیلی دوست دارم قربونت برم که اینهمه اذیت شدی همه اش تقصیره منه.اگه به حرفت گوش کرده بودم اینطوری نمیشدگفتی نسیم بیادلبکنیم گفتی خانواده ام نمیزارن آب ازخوش ازگلومون پائین بره گفتی من به جهنم توبدبخت میشی گفتی آرزوم فقط خوشبخته توئه امامن اصرارکردم به داشتنت بهت فشارآوردم توخیلی صبوری کردی بداخلاقی کردم به خودت وخانواده ات توهین کردم هرچی گفتم هیچی نگفتی به خدافقط میخواستم داشته باشمت به هرقیمتی به خداعشقت کورم کرده بودتقصیرمنه که الان دست خانواده ات اسیرشدی خداکنه بهت برسن همه اش تواین فکرم توچه حالی جه وضعی داری میدونم داغونی عزیزم الهی نسیم بمیره که باعث اینهمه دردسرواست شد.خداکنه بهت برسن وحالت خوب باشه.عزیزه دلم وقتی فکرمیکنم دیگه نمیبینمت ازت بی خبرمیمونم دلم میخوادبمیرم همه امیدم به دوستته که ازت واسم خبربیاره.ازاحوالت و.........چه آرزوهایی داشتیم ولی حیف شدن.دلم میخوادتاعمردارم ازت باخبرباشم حتی شایدبدون اینکه توبفهمی کاش یکی کمکم میکردتاهمیشه ازت واسم خبرمیاورداگه گمت کنم همه جارودنبالت میگردم نمیام جلوفقط میخوام ببینم که خوشبخت میشی همه آرزوم خوشبختیته یادته توام این آرزوزوتوام واسه من داشتی کاش آدرس این وبلاگ بهت داده بودم تاگاهی بهم سرمیزدی چیکارکنم که هیچوقت فکرنمیکردم جداشیم اونم اینطوری.منوببخش عزیزم خیلی دوست دارم خیلی.خدایا قندعسلم ازهمه دردورنجامحفوظ کن خوشبختیش ازخودت میخوام خودت شاهدبودی چقدربامن خوب بودودوسم داشت توام دوستش داشته باش ورحمتت ازش دریغ نکن.آمین

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 21:44  توسط نسیم  | 

دارم میمیرم

دلم داره میترکه ازش بی خبرم همه اش کارم گریه است یعنی دیگه نمیبینمش دارم دیوونه میشم چیکارکنم خداچه جوری تحمل کنم خدایابه من صبربده هیچکس حرفم نمیفهمه دلم واسش تنگ شده نمیتونم بی خبریش تحمل کنم فقط گریه میکنم کاش یکی کمکم میکرددارم خل میشم خداانقدرگریه میکنم که ازحال میرم چیکاذکنم ای وای خدانجاتم بده هیچکس به دادم نمیرسه حتی خدا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 16:26  توسط نسیم  | 

تولدم!

سلام عزیزانم.امروزمیخوام تولدم تعریف کنم وپست خصوصی روهفته هایه آینده میزارم!

تولدمن 10مهربودامابنابه دلایلی که میدونین خبری ازتولدنشدتاشنبه!یه شب قبلش قندعسل اس دادکه شنبه میخوام کادوتوبدم وازاین حرفا!منم گفتم تولدمن گذشت ایشالله سال بعد!!! گفت کادوت تااون موقع خراب میشه گفتم خودت استفاده کن گفت آخه توروصدامیکنه!!!!خلاصه بالاخره قرارگذاشتیم تویه سفره خونه ومنم گفتم بایکی ازدوستام میام گفت باشه ازاونطرفم خودش بادوست صمیمی من پری داشتن هماهنگ میکردن!خلاصه من ساعت یه ربع به یک بادوستم قرارداشتم که اونم دیرکردازاونطرفم پری و قندعسل هی میگفتن کجاموندین داشتم دیوونه می شدم ساعت یک وربع بودودوستم نیومده بودقندعسل زنگ زدکه کجاموندین منم قاطی کردم ودادوبیدادکه تقصیرتوئه الان چه وقته تولده وچرایه روزدیگه نگرفتی امروزکه من باید3 برم دانشگاه ووقت ندارم وازاین حرفااونم گفت وایساخودم میام دنبالتون دوستمم یکو نیم رسید یعنی چهل وپنج دقیقه تاخیر!!!!!!!پری ام زنگ زدکه توروخدابه قندعسل هیچی نگوازصبح کلی زحمت کشیده اعصابش خوردشدوکلا قاطی نکن!میدونم خیلی قاطی ام ولی دلم براش سوخت وقتی اومدخیلی ناراحت بودتازه به پری گفته بودخودشون قرارشون خراب کردن دعواش بامن میکنه خلاصه که قندعسل خیلی ناراحت بودولی سعی میکردبروزنده!!!واقعااحساس خجالت وشرمنده گی میکردم خلاصه رسیدیم سفره خونه تااومدیم توآهنگ تولدمبارک زدن منم این شکلی شدم بعددیدم پری روتخت نشسته وخودش باقلیون داره خفه میکنه نشستیم ودوباره آهنگ تولدگذاشتن ودونفربالباس فرم اومدن که کیک وجعبه کادودستشون بود.بعدتااومدم کیک بگیرم کشیدکناروگفت نمیدم که!!!!!بعدم قندعسل یه 5000داددستم تابهش بدم وکیک بگیرم بعدم کلی آروزوی 100سالگی وازاین حرفاکرد!کیکم خیلی خوشگل بودیه کیک کاملا سفیدکه روش بایه عالمه توت فرنگی وکیوی وآناناس ویه موزه درسته تزئین شده بودکنارشم یه رزنارنجی آتیشی بودکه روش فشفشه وچترایه کوچولوبودخلاصه نوبت کادوشد!رویه جعبه روبایه کفشدوزک خوشگل ورزآبی تزئین کرده بویه کارتم بودروش که نوشته بودبرایه بهترینم!!!منومیگفت!!!!!بعدبازش کردم توش پوشال بودوپره پاستیل وزله قلبی!!!!!!حالااصل کادو!یه دوربین عکاسی دیجیتال کنونPhotographer!یه ایران چک 50000ودوتاعروسک بامزه راستی یه دسته گل بزرگ  پره رزایه رنگی واسم خریده بودخلاصه جاتون خالی کیک بریدیم وخوردیم بعدم ناهارواین حرفامنم دیرم شدنرسیدم برم دانشگاه باکلی باروبندیل برگشتم خونه طفلی مامانم وقتی منودیدکم مونده بودپس بیفته براش تعریف کردم وگفتم صبح میرم دانشگاه!!!!!!!مامانمم گفت خوبه پس کم کم دارین تموم میکنین!!!!!!!منمتعجب!

راستی من دانشگاهم شهرستانه وشنبه هامیرم وسه شنبه برمیگردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 16:54  توسط نسیم  | 

رمز

سلام دوستایه گلم!خوبین؟راستش حس نوشتن ندارم زندگی یه روزخوبه ده روزبد!!!!!ولی میخوام یه پست خصوصی بزارم درباره ادامه رابطه ام باقندعسل و..........

هرکی رمز میخوادازالان بگه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 11:36  توسط نسیم  | 

سلام دوباره

سلام به همه دوستایه گلم.خوبین؟راستش نشدکه خداحافظی کنم وبرم!اونروزاخیلی سخت گذشت احمقانه ترین فکرابه ذهنم میرسیدوازروی عصبانیت میخواستم عملیشون کنم!!!!!الان شکرخداحالم خوبه هرچندهنوزته دلم نگرانم!راستش قندعسل واسه خانواده اش یه نقشه هایی کشیده که راضی بشن هرچندراه حلش خیلی سخته هم برایه من هم خودش هم خانواده اش!!!!اماخوب واسه بهم رسیدن بایدسختی هاروتحمل کنیم  چون آخرش شیرین میشه اگه خدابخواد.دیشب خیلی بیشترازهمیشه دوسش داشتم باورتون میشه تپشایه قلبم حس میکردم انگارنمیخواست سرجاش وایسه خیلی دلتنگش بودم.دیشب گفت خوشحالم که دوست دارم گفت دوست داشتنت دوست دارم خیلی خوشم اومداصلا دیشب تویه حس وحال دیگه بودیم که هنوزم ادامه داره.دیشب به این فکرمیکردم چقدردوست داشتن ودوست داشته شدن شیرینه!چه حال وهوایی داره این دوست داشتن.خدایاشکرتتتتتتتتتتتتت!!!!!دیشب ازحرفایی که ازرویه عصبانیت به قندعسل گفتم ناراحت بودم کارایی که کردم فکرش ناراحتم میکنه اما........!خدایاخودت کمکمون.

جریان شنبه روهم شایدتویه پست خصوصی نوشتم تاببینین من چقدردیوونه ام!!!!!!راستی به نظرشمادوست داشتن قشنگتره یادوست داشته شدن؟چرا؟

 شادم که درشرارتومیسوزم    شادم که درخیال تومی گریم   تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

شادم که بعدوصل توبازاینسان   درعشق بی زوال تو می گریم

شبهاچودرکناره نخلستان   کارون زرنج خودبه خروش آید

فریادهای حسرت من گوئی   ازموجهای خسته به گوش آید

شب لحظه ای به ساحل اوبنشین   تارنج آشکارمرابینی

شب لحظه ای به سایه خودبنگر   تاروح بیقرارمرابینی

من بالبان سردنسیم صبح   سرمیکنم ترانه برای تو 

من آن ستاره ام که درخشانم   هرشب درآسمان سرای تو

شادم که همچوشاخه خشکی باز   درشعله های قهرتومی سوزم

گوئی هنوزآن تن تبدارم   کزآفتاب شهرتومی سوزم

دردل چگونه یادتومی میرد   یادتویادعشق نخستین است

یادتوآن خزان دل انگیزیست   کاوراهزارجلوه رنگین است

بگذارزاهدان سیه دامن   رسوای کوی وانجمنم  خوانند

نام مرابه ننگ بیالایند   اینان که آفریده شیطانند

امامن آن شکوفه اندوهم   کزشاخه های یادتو می رویم

شبهاترابه گوشه تنهایی   دریادآشنای تومی جویم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 8:43  توسط نسیم  | 

خداحافظ

سلام دوستایه گلم.شایداین آخرین پست وبلاگ من باشه شایدقصه زندگی من فرداتموم شه فرداقراره قندعسل تکلیف منوروشن کنه واونوقته که راه زندگی منم مشخص میشه امیدوارم ازتصمیمش پشیمون نشه چون راه برگشتی نیست!خسته شدم دلگیرم ازهمه وهمه.ناراحتم ازاحساسی که به بازی گرفته شدازآرزوهایی که به بادرفت ازغروری که خوردشدازقلبی که شکست وآبرویی که ریخته شدو...........

شایدخداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 17:4  توسط نسیم  | 

دیوونه شدم

سلام

راستش بعدازماجرایه تولدکه گفتم چندروزبودقندعسل توخودش بودگریه میکردناراحتی میکردپیش من یابادوستم حرف میزدکه هرکاری میکنم راضی نمیشن وازاین حرفا!دوستمم پیشنهادایی میداد که عقلانی نبودولی میشدانجام دادمثلا میگفت جلویه مامانت ادایه خودکشی دربیاروازاین جورحرفا!قندعسلم پوزخندمیزدکه یعنی این حرف احمقانه است منم میدونم این راه اینطوره ولی عملیه کسیکه عاشق باشه هرکاری میکنه.قندعسل میگه میان پیش بابات آبروریزی راه میندازن و........!خلاصه میگه اوناحرفشون رومنطقه که من نمیتونم جوابشون بدم گفتم پس حرف اوناروقبول کردی ومعتقدی کارمون اشتباهه میگه نه نمیتونم منطقی حرفم بزنم که فبول کنن خلاصه فکروذکرش اینه که اگه مامانم رضایت نداشته باشه ماخوشبخت نمیشیم!!!!! من نمیدونم خدافقط به حرف مادراگوش میده اگه من قندعسل نبخشم خوشبخت میشه؟!میگه بایدتاوان عشقمون پس بدیم بایدبسوزیم!!!!!!!!!ای خدا!خلاصه تواین چندروزحسابی مظلوم بازی درآوردوازیه طرفم دوستش هی میگفت بهش فشارنیارتوعذابه توفشاره کم آورده منه ساده ام دلم سوخت عقب نشینی کردم سعی میکردم فشارنیارم تاناراحتیش بیشترنشه حالاکه فکرمیکنم میبینم چقدراحمقم زودباورم اینهمه من گریه زاری کردم مریض شدم قندعسل بخاطرمن ازموضعش عقب نشینی نکرد!امروزباهاش دعواکردم گفتم منوساده گیرآوردی به من چه که مامانت راضی نمیشه چراخواهرت واست تصمیم میگیره این زندگیه توئه نه خواهرت!تازه منطقی شده آقانه اون فقط به فکرمامانشه منم کاری میکنم که تاعمرداره یادش نره راس راسی دیوونه شدم دیگه هیچی واسم مهم نیست فقط میخوام خودم خلاص کنم کاری میکنم تاعمرداره توعذاب وجدان بسوزه شایدم نسوزه ولی من راحت میشم

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 8:53  توسط نسیم  | 

عشقم داره میره!

سلام دوستایه گلم خوبین انشاءلله؟اگه ازحال من بپرسین خوب نیستم عشقم داره ازدستم میره نمی دونم چه جوری میخوام دوریش تحمل کنم چه جوری زندگی کنم بدون عزیزدلم اون نفسمه آدم چه جوری بدون نفس میتونه زندگی کنه؟حتی نمی دونم چی بایدبگم دیگه ازهیچکی گله ندارم نه ازخدانه ازبنده هایه خدا!بایدعادت کنم چقدرگفتنش ساده است کاش توعملم به همین راحتی بودزندگی رویه بدش به من نشون دادمنم هیچ کاری ازدستم برنمیادزورم به روزگارنمیرسه!!

مرمرجون من نمیخوام ازدواج کنم اونم به هرقیمتی من میخوام باعشقم باشم همین این زیاده؟!

خدایابه من صبربده تاناشکری نکنم ازت گلایه نکنم صبربده تابنده هات نفرین نکنم صبربده تابتونم طاقت بیارم نبودنش نداشتنش دوریش بی خبریش بهم یادبده چه جوری بی اون زندگی کنم صبربده تااشتباه نکنم وفکرایه احمقانه به سرم نزنه خدایاکمکم کن به خدااگه نگران مامانم نبودم این زندگی روتموم میکردم اما حیف که.....................!

دلم میخوادبرم جاییکه هیچکس نباشه من باشم وتنهایی همین!

دلم میخوادبرم تویه اتاق که توش هیچی نباشه نه فرشی نه پنجره ای نه حتی دری.برم توش درشم خراب کنن که دیگه نتونم بیام بیرون زانوام بغل کنم وبلند بلندگریه کنم همین.

 

 

بازدوباره تنهایی وشب وسکوتت                              بازدوباره یادتووغم نبودت

بازدوباره بهت میگم تنهام گذاشتی                                    رفتی این بغض تویه صدام گذاشتی

میخوام بهت بگم پیشم بمون امانمیشه       میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

بعدتوپرسه میزنم شبای سردوخسته رو            تورفتی ومنوحست پشت سرت گفتم نرو نروووو

میخوام تموم کنم این قصه تلخ باتو میدونی چقدره فاصله قلبم تاتومنوتوبازهردوشدیم دچاردردنگاه سردبه رنگ پاییززرداگه بهت گفتم بروچونکه بریدم ذره ذره آب شدم به آخررسیدم آتیشم زدی منوکشتی صدباربسه دیگه برودست ازسرم بردارچندتاسوال عین خوره روحم میخوره بعدمن کی میاددلم ازدلهره پره دادزدم روبه آسمون  که بی جواب بودفهمیدم که دیگه کمک خواستن نداره سوداماخواستم بمونم به لب رسیدجونم من ازجونم گذشتم تاتوباشی توخونم دیگه چیزی نداشتم بگم ازدست دادم بازم گفتم خدایاتوبرس به فریادم

میخوام بهت بگم پیشم بمون امانمیشه             میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

بعدتوپرسه میزنم شبای سردوخسته رو            تورفتی ومنوحست پشت سرت گفتم نرو نروووو

چشام میبندم ولی چیزی نیست به یادم به یادم میارم چه ساده دادی به بادم ببین چه شادم چون گفتی تاتهش باهاتم فقط اومدی دچارم کنی به دردوماتم شمع عشقم به دست کی ساده خاموش شد شایدباداومد عشق ازنورفانوس شدوقتی یادم میاداشک والتماس چشام دیوانه وارمیگریم واسه دوریه نگات برات میساختم ازجهنم زشتم بهشت دستات تودستام بود بی خیال سرنوشت به یاداون روزایی که بودیم خوش وخرم که توروباخودم تااوج ابرامیبردم حتی نشدباسنگ صبوری دردوربود چراکه قلبم اسیربندتوبود پس خاطرات نبربرام بزاریادگاری بهونه اشکام باشه توشبایه بیقراری

دل بکن ازمنوعشقم بزاردستام جداشن             سهم من شبایه تاریک سهم توفردایی روشن

مجبورم نکن بگم که به توهیچ حسی ندارم                     آخه این دروغه امادیگه چاره ای ندارم

توبدون تاآخرعمرازدلم نمیری هرگز                   نمیخوادکه سخت بگیری خیلی ساده خداحافظ

خداحافظ....................................................!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 17:24  توسط نسیم  | 

تولدم مبارک!

سلام به همه دوستایه گلم.

تولدمن باهنرنمایی منحصربه فردخانواده قندعسل باشکوه هرچه تمام تربرگزارشد!!!!!!!

راستش چندروزبودقندعسل تحویلم نمیگرفت نه زنگ میزدنه اس میدادمنم فکرمیکردم این اداهاواسه تولدمه میخوادیه جورای سورپرایزم کنه زهی خیال باطل!اول که گفت روزتولدت سرم شلوغه یه روززودترتولدبگیریم گفتم چشم!وجالب اینه که قراریه روز زودترم دقیقه نودکنسل کردوگفت سرم شلوغه!!!!!!خیلی ناراحت شدم اماسعی کردم بروزندم تازه میدونین کادویه تولدم چی بود؟؟؟؟؟؟؟فرمودن میخوان بیان دنبالم باهم بریم فلسطین یه عینک آفتابی باحال بعنوان کادویه تولدواسم بخرن!!!!!!دیگه طاقت نیاوردم گفتم همین گفت یعنی چی گفتم یعنی میخوای منوببری فلان مغازه بگی یه چیزی انتخاب کن بعدم بگی بیااینم کادویه تولدت؟؟!!

فکرکنم شوکه شده بودچون هیچی نمیگفت!اصولامن به جزئیات خیلی توجه میکنم اونم اخلاقم میدونه من واسه تولدش خودش ودوستش دعوت کردم کافی شاپ واسش کیک وشمع وفشفشه خریدم ویه جشن کوچولوه 4نفره گرفتم اونوقت نبایدتوقع داشته باشم اونم واسم همچین کاری بکنه؟تازه پارسال یه کادویه 500000تومنی واسم خریداونوقت امسال چی؟؟؟میدونین اصل موضوع اینه که اصلاقیمت کادومهم نیست ولی بااین شرایط وبااین بی محلی هاهرکی جایه من باشه فکرمیکنه واسه طرف بی ارزش شده آخه چه فرقی بین پارسال وامسال هست؟منم گفتم ولش کن تولدمنم یه روزازروزایه خدابودکه تموم شدورفت نه کادو میخوام نه هیچ چیزدیگه ای هرکاری ام بکنه دیگه واسم بی ارزشه.خوب اینم ازتولدباشکوه من!!تولدم مبارک!!!!!!!!!

 

حالااصل ماجرا.راستش خانواده قندعسل دیگه شورش درآوردن دیشب قندعسل میگفت میخوای یه دوستیه ساده داشته باشیم خیلی بهم برخورد گفتم این حرفاچیه جازدی گفتم چی شده گفت خواب بددیدم!!!!!!!دیدم که ماروازهم جدامیکنن!!!!ای خدا داشتم دیوونه میشدم حسابی بحث کردیم ولی قندعسل خیلی سردبرخوردمیکردواین منودیوونه میکردتوقع همچین رفتاری اونم توشب تولدم نداشتم من ازعصبانیتم اس ام اس دادم تولدم مبارک عزیزم!!!!!!گفت میخواستم فردابهت بگم گفتم زحمت نکش کدوم مبارکی زهرمارم کردی!بعدوسط بحث گفت صبح صحبت میکنیم گفتم من تاصبح دق میکنم بگومیخوای تموم کنی یانه اونم که جواب نمیداد داشتم سکته میکردم تمام بدنم بی اختیارمیلرزیددلم میخواست سرم بکوبم به عسلی مبل!ازمن اصرارازاون انکارآخرم گفت دیگه تاصبح جوابت نمیدم وخوابید!!!!بدون اینکه فکرکنه من چی دارم میکشم حالم خیلی بدبودراه به جایی نداشتم اس ام اس دادم به دوستش زنگ زدگفت چی شده من انقدگریه کرده بودم که نفسم بنداومده بودنمیتونستم حرف بزنم به زوردوسه تاکلمه گفتم اونم گفت گریه نکن قندعسل توفشاره توخونشون بدجوری درگیرن تاجاییکه برادرش ودامامشون با منم دعواکردن که چراهوایه قندعسل داری!!!!!!!!گفت اوضاع خیلی خرابه وراستش قندعسل حسابی کم آورده نمیدونم چرااین حرفاکلی آرومم کرددوستش گفت یه کم دیگه ام صبرکن ببنیم چیکارمیتونیم بکنیم.ای خدادیگه چقدرصبرکنم دیشب انقدرگریه کردم احساس میکردم هرآن سکته میکنم اصلاقابل توصیف نیست شب وحشتناکی بودبه قندعسل گفتم میدونی چه احساسی دارم گفت چی گفتم درد!احساس میکنم یه خنجرتادسته توقلبم فروکردی.واقعااحساس بدی داشتم شایدبه اندازه ده سال پیرشدم!!!!خلاصه تاصبح بیداربودم وفکروخیال میکردم  غصه میخوردم آهنگ گوش میکردم وباهاش گریه میکردم تصمیم گرفتم صبح بی خبربرم سراغ قندعسل!وقتی منودیدتعجب کردرفتیم تویه پارک نشستیم گفتم دوستت چی میگه گفت هیچی توخونه کلی واسمون نقشه کشیدن میخوان بیان به بابات بگن واقعاخداازشون نگذره.گفتم کم آوردی گفت نه فقطاعصابم خورده همین!!!خلاصه گفت که هفته بعدقراره خواهرمحترمشون به همراه همسرنازنینشون بابنده حقیردیداری داشته باشندیامااونارو قانع کنیم یااوناماروقانع میکنن!!!!!منکه اصلا چشمم آب نمیخوره تاحالا چندبارقرارشده خواهرش بامن صحبت کنه ولی نشده تازه این آدمایه بی منطقی که من میببینم زبون نمیفهمن که بخوان قانع بشن منم گفتم بایدآقایه مشاورم توملاقات ماحضورداشته باشه گفتم من تنهابیام میریزن سرم ازجونم که سیرنیستم من امنیت جانی ندارم!!!!!!!

الان حالم خیلی خوبه که دارم مینویسم بازم باحرفایه قندعسل امیدوارشدم میبینین چقدرساده ام!توروخداواسم دعاکنین اگه به بابام بگن جوابش چی بدم اگه قندعسل ازمن جدا کنن من دق میکنم خدایا خودت کمکمون.

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 19:27  توسط نسیم  | 

حوصله ندارم

سلام به همه دوستان عزیزم.راستش حوصله نوشتن ندارم الان دوهفته است حس وحال هیچی ندارم حتی یه هفته قندعسل دوست نداشتم خودمم تعجب میکردم ولی الان بازم دوسش دارم فکرکنم خل شدم!!

درموردتست من زیاد موافق نبودم اما قندعسل می گفت بریم نمی دونم چی شدکه خودشم منصرف شدگفت ماکه نمیتونیم ازهم جداشیم پس تست به چه دردی میخوره!!!

تازه جمعه تولدمه فعلا که قندعسل اصلا به رویه خودش نمیاره!!!!!!راستش حتی واسه تولدمم ذوق وشوقی ندارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 10:12  توسط نسیم  |